دوستان گله دارند که چرا من دیر به دیر
وبلاگ را به روز میکنم
شعر از وجود انسانی سرچشمه میگیردوبه خروش درمی اید
گاهی انقدر خوشحالی که مثنوی لیلی ومجنون را دریک شب مینویسی
گاهی هم قلم با توقهر میکند فراری از دست؟
اخر قلم ها باید حکم های عجیبی رو بنویسند
وبعدش هم با پس دادن جوهر شان گریه میکنند؟
وقتی که تو نمی تونی با قلمت فریادبز نی چکار میکنی؟
عصر که قلم کا غذ رو برای انسان هدیه کرد
تا به همدیگر نزدیک شوند
نه اینکه قلم به دست رو حبس کنند؟
شاعر نویسنده دوست دارنداز درد به گویند؟
شاعر دلش نازک دوست نداره............
یا برای حرف راست اذیت به شه؟
همه جا خو بی نیست بدی هم هست
وقتی که برای یک حرف حساب باید بری؟
بی خیال سانسو رش کردم
خوب من از چی باید به نویسم یک حرف حساب؟
البته این مطالب ادمه دار هستند ؟
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
گورستانهای سپید سیاه
گورکن نمی خواهد
مردن نمی خواهد
خانه هروزی ماست
شهر بی قاضی
لبخند مرگست
مرهم بر بال کوتر جرم است
درکوچه ها نیست
صدای پرندههای ازاد
گوشها خسته
دل ها مرده
پرشد شهر ما
پارس سگان
این پریشان حالی ما بهر چه بو د
مرا با عشق میانه ای نه بود
چگو نه چگو نه در دام گسویت افتادم نمی دانم خدایا
ما را ان یک جرعه شراب بس
حال مرا مست ان شراب کردی باده نه میدهی
شرابی که قطره قطرها یش خون من است
من شدم ا ن باده نشین میکده تو
نگاه كن چه فرو
تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.
(2)
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
(3)
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن!
ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد
از مجموعه ابراهيم در آتش
http://216.239.59.104/search?q=cache:qkTjtqrDpFcJ:www.iranactor.com/BELLES/shamloo/defult.htm+%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF+%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88=clnk&cd=7




